ستاره هاي باراني

شهيد حاج ابراهيم رمضاني

در اين مجال كوتاه اگر چه مقدور نيست زندگي پر تلاطم و سرشار از عشق رضواني را به تحرير در آورد.اما در حد وسعمان از او ياد ميكنيم.

شهيد حاج ابراهيم رضواني  در سال 1344 در يك خانواده مذهبي و متوسط در شهر لشت نشاء از توابع شهرستان رشت ديده به جهان گشود و از كودكي براي امرار معاش خانواده خود همراه پدر بزرگوارش مشغول به كار شد ودر همان اوايل كودكي علاقه فراواني به انجام فرائض ديني وتشيع سرخ علوي داشت و تحصيلات خود را تا مقطع متوسطه در همان شهر با موفقيت به پايان رسانيد

ادامه نوشته

رهبر انقلاب به این شهید لقب قهرمان و پهلوان داد


به بخش کومله شهرستان لنگرود در گیلان که ‌می‌روی به روستای سرسبز و خوش آب و هوایی می‌رسی به نام کولاک محله! در بالای تپه‌ای در کنار جاده در این روستا آرامگاه شهیدی است که مردم کولاک محله به یاد عزیزی بنا کردند که هرچند پیکر شهید در آن نیست اما برای آن‌ها یادآور مردی است که خودشان می‌گویند آبروی روستا از اوست. عمده مردم این روستای کوچک کشاورزند. حسین هم در یکی از همین خانواده‌ها متولد شده بود. تحصیلاتش را تا دیپلم در رشته بهداشت در همان شهر خودشان ادامه داد و در سال 1358 همزمان با تشکیل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی به سپاه شهرستان لنگرود پیوست. چند روزی از جنگ نمی‌گذشت که به همراه اولین نیروهای اعزامی استان گیلان، عازم جبهه‌های غرب در قصر شیرین و سرپل ذهاب شد. عملکرد و شجاعتش به اندازه‌ای بود که پس از ورود به تیپ 25 کربلا (ویژه منطقه گیلان و مازندران)، در واحد اطلاعات و عملیات تیپ، مسئولیت محور یکم را به عهده بگیرد. سال 61 پس از شرکت در عملیات‌هایی مانند شیاکوه، ثامن‌الائمه، فتح‌المبین، بیت‌المقدس، رمضان و محرم، ازدواج کرد. در آن زمان رزمندگان گیلانی در تیپ قدس جمع بودند که عملیات درون‌مرزی علیه ضدانقلاب و بعثیون در منطقه عمومی کردستان و آذربایجان غربی را برعهده داشت و به همین دلیل بود که حسین املاکی با پیشنهاد فرماندهان از جمع یاران دیرینه خود در لشکر 25 وداع کرد و با آرزوی تبدیل استعداد بالقوه رزمندگان گیلانی به بالفعل، به سوی تیپ ویژه قدس رهسپار شد.

ادامه نوشته

زندگی شهید املاکی

حضرت آیت‌الله خامنه‌ای درباره شهید حسن املاکی فرمودند: قهرمان یعنی این! اینها از بین نمی‌روند. زنده‌اند، هم پیش خدا زنده‌اند، هم دردل ما زنده‌اند و هم در فضای زندگی و ذهنیت ما زنده‌اند.


به گزارش خیرگزاری فارس، شهید حسین املاکی، فرزند رحمت‌الله، در تاریخ 3 بهمن ماه سال 1341 در روستای «کولاک محله»، از توابع شهرستان لنگرود در استان گیلان به دنیا آمد. تقارن رو تولد وی با ایام عاشورای حسینی سبب شد تا نام «حسین» را برایش برگزینند.
حسین چهارمین فرزند خانواده بود و در همان ایام کودکی جهت فراگیری قرآن کریم به مکتب خانه رفت و خواندن قرآن را فراگرفت.

تحصیلات ابتدائی را در دبستان مصباح کومله به اتمام رسانید و تحصیلات دوره راهنمایی را در مدرسه دکتر معین آغاز و در کنار تحصیل در امور کشاورزی نیز به خانواده کمک می‌کرد.
پدرش در مورد خصوصیات اخلاقی وی در نوجوانی چنین می‌گوید: «پسری آرام بود و آزارش به کسی نمی‌رسید. درعین حال درس خوان و با انضباط بود و برای انجام فرائض یومیه به مسجد می‌رفت.»

حسین در سال‌های آخر دبیرستان با اهداف انقلابی امام(ره) آشنا شد و مبارزات مخفی با رژیم پهلوی را آغاز کرد و در اوایل نهضت فعالانه در تظاهرات و راهپیمایی‌ها شرکت می‌جست. بعد از پیروزی انقلاب در مبارزه با ضد انقلاب و اشرار داخلی فعالیت چشمگیری داشت.

ادامه نوشته

فرازی از وصیت نامه شهید میرفاضلی – لنگرود


ابوالقاسم عیسی مراد(سائل)  یکی از شاعران و نویسندگان ایثارگر کشورمان می باشد که در سال ۱۳۴۴ در شهر لاهیجان بدنیا آمد.وی دارای دکترای روانشناسی و مدرس دانشگاه طباطبایی تهران می باشد.

حضور در عملیات هایی همچون کربلای۲ از افتخارات ایشان است که در این عملیات به اسارت دشمن درآمدند.شغل آنموقع عیسی مراد معلمی بود،در دوران اسارت بارها توسط عراقی ها شکنجه شد و حتی یکبار با واسطه ضربه پا و پوتین یک عراقی به صورتش،فکش شکست.ولی او با همان حال به کارهای فرهنگی در بین اسراء میپرداخت.شعر زیر اشعاری در وصف شهید املاکی می باشد که توسط این شاعر سروده شده است:

سر از پا نشناخته افلاکی بود/مرد میدان نبرد املاکی بود

جوانمردی اش بر سر زبان ها پیدا/بحق حسین قهرمان هر میدانی بود

به خُلق حسن و به رزم حسین/او روستازاده ی گیلانی بود

ادامه نوشته

اسماعیل یکتایی جانباز 70 درصد ،آزاده و پاسدار

به عنوان اولین سوال خودتان را معرفی کید؟

اسماعیل یکتایی جانباز 70 درصد ،آزاده و پاسدار حالت اشتغال و حالا هم وکیل دادگستری.

نحوه ی آشنایی شما با سردارشهید حسین املاکی از کجا آغاز شد؟

در سال 62 من اولین بار، به عنوان بسیجی و کمتر از 15 سال سن داشتم  که رفته بودم جبهه و در لشکر 25 کربلا . در لشکر 25 کربلا می گفتند که یک نفر لنگرودی در این جا ذی نفوذه و در واحد اطلاعات عملیات حضور دارد اینجا بود که من با اسم ایشان آشنا شدم.شاید یکی دوبار ایشان را از نزدیک دیده بودم

برای سلامتی تمامی جانبازان عزیر 5 صلوات (به نیت ال کساء) هدیه به آن عزیزان بفرستیم.کمترین کاری که می توانیم انجام دهیم.

ادامه در پشت سنگر

منبع سایت افلاکی

ادامه نوشته

چشم هايش پر اشك شد ...

چشم هايش پر اشك شد ...

دو هفته پيش شهيد كاظمى پيش من آمد و گفت از شما دو درخواست دارم: يكى اين‏كه دعا كنيد من روسفيد بشوم، دوم اين‏كه دعا كنيد من شهيد بشوم. گفتم شماها واقعاً حيف است بميريد؛ شماها كه اين روزگارهاى مهم را گذرانديد، نبايد بميريد؛ شماها همه‏تان بايد شهيد شويد؛ وليكن حالا زود است و هنوز كشور و نظام به شما احتياج دارد. بعد گفتم آن روزى كه خبر شهادت صياد را به من دادند، من گفتم صياد، شايسته‏ى شهادت بود؛ حقش بود؛ حيف بود صياد بميرد. وقتى اين جمله را گفتم، چشم‏هاى شهيد كاظمى پُرِ اشك شد، گفت: ان‏شاءاللَّه خبر من را هم به‏تان بدهند!

فاصله‏ى بين مرگ و زندگى، فاصله‏ى بسيار كوتاهى است؛ يك لحظه است. ما سرگرم زندگى هستيم و غافليم از حركتى كه همه به سمت لقاءاللَّه دارند. همه خدا را ملاقات مى‏كنند؛ هر كسى يك طور؛ بعضى‏ها واقعاً روسفيد خدا را ملاقات مى‏كنند، كه احمد كاظمى و اين برادران حتماً از اين قبيل بودند؛ اينها زحمت كشيده بودند.

ما بايد سعى‏مان اين باشد كه روسفيد خدا را ملاقات كنيم؛ چون از حالا تا يك لحظه‏ى ديگر، اصلاً نمى‏دانيم كه ما از اين مرز عبور خواهيم كرد يا نه؛ احتمال دارد همين يك ساعت ديگر يا يك روز ديگر نوبتِ به ما برسد كه از اين مرز عبور كنيم. از خدا بخواهيم كه مرگ ما مرگى باشد كه خود آن مرگ هم ان‏شاءاللَّه مايه‏ى روسفيدى ما باشد.


بيانات رهبر معظم انقلاب اسلامى در مراسم تشييع پيكرهاى فرماندهان سپاه  21/10/1384

چطور میشه قهرمان بی ادعا شد؟

چطور میشه قهرمان بی ادعا شد؟

شاید برای خیلی از هم سن و سال های من غیر عادی باشه که یه انسان بتونه ماسک خودش رو در بیاره و به دوستش بدهد و بدونه هیچ انتظاری, شراب شهادت رو بنوشه بدون هیچ انتظاری .

واقعا برای من خیلی غیر عادی بود وقتی با زندگی این قهرمان آشنا شدم و دیدم که چه فداکاری از خودش نشون داده واقعا انسان چقدر می تونه ملکوتی بشه و از لحاظ روحی قوی بشه که بتونه این فداکاری رو از خودش نشون بده.

بچه ها می خوام بدونم که چطور میشه به این مقام رسید و چطور میشه قهرمان بی ادعا شد؟

منتظر نظراتون می مونم.

التماس دعا

بیایید برای تعجیل در ظهور آقا امام زمان با خدا آشتی کنیم و از صمیم قلب درک کنیم که او ما رو میبینه.باذکر صلواتی بر محمد و آل محمد

ایا میشه من هم اسمانی بشم

ایا میشه من هم اسمانی بشم


چند روزی که از یادواره شهید املاکی گذشته ,من خیلی منتظر بودم که زمان یادواره برسه و اونسی با شهید بگیرم اما اون انتظاری که داشتم نشد. خیلی ناراحت و دلسرد شدم چرا توی اون روز نتونستم با شهید اونس بگیرم  توی این حال و هوا بودم که توی یه وبلاگی مصاحبه با فرزند شهید املاکی رو خوندم .توی این مصاحبه اومده بود که فرزند ایشان آقا سلمان یه مشکلی براش  پیش اومده بود و خود فرزند شهید از پدرش خواسته بود که به او کمک کنه .

من فکر کردم که اگر فرزند شهید اینطور از پدرش کمک می خواهد پس من به همین راحتی نباید انتظار داشته باشم که شهید یه عنایتی به من بکند .پس نتیجه گرفت که اونس بیشتری با شهید بگیرم .

حالا یه مشکل بزرگتری که چطوری بتونم با شهید اونس بگیرم .بازهم ناراحت بودم، که فکر کنم یه نگاهی قهرمان شهرمون به من کرد و توی دلم انداتخت که این وبلاگ رو بزنم تا بتونم این قهرمان شهرمون که من نمی گم رهبر مغظم انقلاب درباره این شهید گفته :«شهید املاکی شما؛ جانشین لشکر گیلان که توی میدان جنگ شیمیایی زدند و خودش هم آنجا در معرض شیمیایی بود. بسیجی بغل دستش ماسک نداشت، شهید املاکی ماسک خودش را برداشت بست به صورت بسیجی همراهش! قهرمان یعنی این!

حالا به امید خدا هم می خوام این قهرمان و هم قهرمان های که بودند ما از شون بی خبریم رو معرفی کنم.

برای تعجیل در ظهور اقا امام زمان بیایید بیشتر قرآن بخوانیم.باکمک صلوات بر محمد و آل محمد

مصاحبه با همسر سردار شهید حسین املاکی

ما با هم همسایه بودیم . خانواده ها باعث ازدواج شدند . البته اجباری در کار نبود وهمدیگر را دوست داشتیم .در روستای کولاک محله لنگرود. من 16 ساله و محصل مقطع راهنمایی بودم و ایشان 20 ساله و در سپاه بودند . عقد ما 6 آذر سال 61 بود . 13 اسفند همان سال عروسی ما بود . بعد ایشان در 17 اسفند اعزام به جبهه شدند و حلقه ی ازدواج ما را به جبهه هدیه کردند . مراسم خیلی ساده بود . مهریه هم کم ، حدود 501 تومان پول ، یک جلد کلام الله مجید ، و یک سکه بهار آزادی . مراسم جشن در مسجد بود . سخنرانی هم شد . نهار را خانه پدرش دادیم .

قبل از این که بیایند خواستگاری ، تمام مراحل را توضیح دادند . گفتند احتمال شهید شدن و اسیر شدن و جانبازیم هست .آدم روشنفکر و آگاهی بود . همین طوری چیزی را نمی گفت . ایشان انسان کاملی بودند . ایشان فراتر از سن خودش فکر می کرد . تکمیل بودن ، آگاه بودن به مسائل کل زندگی و اجتماعی بودنشان در حد زیادی بود .دیدشان باز بود .دیپلم گرفتند رفتند سپاه . در اوایل زندگی یک اتاق کوچک بود و ما دو نفر بودیم که هر سه ماه یا 6 ماه از جبهه بر می گشت .حدود 6 ، 7 ماهی بود که آمده بودیم خانه خودمان . بعد، از همان جا رفتیم برای سنندج . حدود یکماه و هشت روز در آنجا بودیم که ایشان شهید شدند . زندگی با سه تا بچه سخت بود .در طول این همه مدت که با ایشان بودم فقط یکبار گفتم نروجبهه . اوایل ازدواج بود.گفت اگر من نروم چه کسی برود ، باید همه برویم .که من دیگر هیچ وقت نگفتم نرو . ایشان دائم در جبهه بودند . قبل از ازدواج با من هم دو سال در جبهه بودند .

سـردار شهید حسین امـلاکی قبل از عمیات نصر 4
ادامه نوشته

گذشته آسمانی

کوتاه از زندگی شهید آسمانی

حضرت آیت‌الله خامنه‌ای درباره شهید حسن املاکی فرمودند: قهرمان یعنی این! اینها از بین نمی‌روند. زنده‌اند، هم پیش خدا زنده‌اند، هم دردل ما زنده‌اند و هم در فضای زندگی و ذهنیت ما زنده‌اند.

 شهید حسین املاکی، فرزند رحمت‌الله، در تاریخ 3 بهمن ماه سال 1341 در روستای «کولاک محله»، از توابع شهرستان لنگرود در استان گیلان به دنیا آمد. تقارن رو تولد وی با ایام عاشورای حسینی سبب شد تا نام «حسین» را برایش برگزینند.

حسین چهارمین فرزند خانواده بود و در همان ایام کودکی جهت فراگیری قرآن کریم به مکتب خانه رفت و خواندن قرآن را فراگرفت.

ادامه نوشته